سالهای سال است که از کشتار وحشیانه دهه شصد میگذرد ولی هنوز حرف از آن زمان برای کسانی که به دنبال حقیقت هستند تازگی دارد . نزدیک به سی و چندسال از جنایات نظام آخوندی حاکم بر ایران میگذرد و روز به روز شاهد ایرانی آواره تر از روزهای گذشته خواهیم بود ، روزهایی که شاهد کشتا ر، اعدام ، شکنجه ، سنگسار و زندانی شدن عزیزانی میباشیم که امیدی برای فردای ایرانی آزاد داشته اند . چند روز پیش در تمام اخبارها و روزنامه ها دیدیم که نظام با وحشی گری خود به بند 350 اوین حجوم برد و زندانین سیاسی را به دلایلی که خود ساخته بودند با ضرب و شتم مواجه کردند و عده زیادی مجروح شدند . این همان زمانی را به یادم آورد که بی دلیل در سال شصد و هفت حجوم و شکنجه وحشیانه نظام بر زندانیان سیاسی در بند بوده است
.
آن زمان دستور چه کسی بود ؟ مگر غیر از آن بود که خمینی خائن و جلاد دستور مرگ آنها را صادر کرده بود . آنهایی که زیر شکنجه بودند ، آنهایی که زیر بازجویی بودند ، زیر حکم بودند و حتی کسانی که دوران محکومیت خود را سپری میکردند همه و همه به دستور او اعدام شدند .
وبعد از آن هم جنایات نظام تمامی نداشت تا به الان که هر روز شاهد اجرای حکم اعدام مردم در بند جمهوری اسلامی هستیم .
اعدام . شکنجه . سنگسار . زندان . تمام اینها حرف مردم ایران شده است .
کشتارهای پی در پی ، شکنجه های روحی و بدنی ، ماشین اعدام که در هر شهری راه افتاده است تماما زیر نظر خامنه ای و بعد از آن جلادان نظان که خود را آبدارچی نظام میدانند است .
درست دو سال و نیم پیش بود که مدتی در سلول انفرادی بودم و با تمام وجود همه چیز را حس کردم و برایم اتفاق افتاد ، هر روز ویا شب نمیدانم ، چندین بار مرا برای بازجویی میبردند و کاغذهایی که همیشه خالی از نوشته برمیگرداندم جلوی من میگذاشتند .
هر روز و یا شب صدای ناله و فریاد زنان و مردانی را میشنیدم که نمیدانم در کجا و در چه حالی بودند ،
هر روز و یا شب صدای التماس افرادی را که در بند های دیگر بودند میشنیدم .
سلولی که حتی جای خوابیدن هم نداشت ، غذایی که بوی آن از گوشت مردار بدتر بود ، مهتابیی که در راهروی آنجا نصب شده بود و همیشه روشن بود ، چشم بندی که از طناب اعدام برایم سنگین تر بود ، فحش و ناسزاهایی که معلوم بود از روی عقده های بچهگانه در گلو یشان مانده بود میشنیدم ، شکنجه هایی که دلیل محکومیتم بود ، تماما کابوس شبانه من شده است .
در آن روزگار تنها امید دیدن فرزندم که فقط چند ماهی بیشتر نداشت و همسرم که تکیه بر من کرده بود و مادرم که چشمانش به در بود مرا محکم تر میکرد برای گذراندن آن روزها .
میدانم که عزیزانی که الان در بند هستند به چه دل خوش کرده اند که امیدوارانه برای دوران محکومیت خود و تمامی آن لحظه شماری میکنند . می دانم که لحظات آنها با صدای خوش کودکشان میگذرد ، میدانم که مادرشان و یا خانواده آنها چه حال و روزی دارند . تمام اینها را میدانم .
ای کاش میتوانستیم از هر طریقی که میتوانیم به آنها کمک کنیم ،
ای کاش میتوانستیم جلوی اعدام فرزندان وطنمام را بگیریم .
ای کاش میتوانستیم فقط یک بار گول رنگ نظام را نخوریم .
ای کاش میتوانستیم این نظام ننگین را عوض کنیم .
ما میتوانیم ولی اگر خود ما بخواهیم و با هم یک صدا شویم و به این حکومت جلاد نه بگوییم .
ما میتوانیم ولی اگر منتظر رهبری نباشیم که خود هم از زیر آن پرچم کثیف نیامده باشد .
ما میتوانیم .
.
آن زمان دستور چه کسی بود ؟ مگر غیر از آن بود که خمینی خائن و جلاد دستور مرگ آنها را صادر کرده بود . آنهایی که زیر شکنجه بودند ، آنهایی که زیر بازجویی بودند ، زیر حکم بودند و حتی کسانی که دوران محکومیت خود را سپری میکردند همه و همه به دستور او اعدام شدند .
وبعد از آن هم جنایات نظام تمامی نداشت تا به الان که هر روز شاهد اجرای حکم اعدام مردم در بند جمهوری اسلامی هستیم .
اعدام . شکنجه . سنگسار . زندان . تمام اینها حرف مردم ایران شده است .
کشتارهای پی در پی ، شکنجه های روحی و بدنی ، ماشین اعدام که در هر شهری راه افتاده است تماما زیر نظر خامنه ای و بعد از آن جلادان نظان که خود را آبدارچی نظام میدانند است .
درست دو سال و نیم پیش بود که مدتی در سلول انفرادی بودم و با تمام وجود همه چیز را حس کردم و برایم اتفاق افتاد ، هر روز ویا شب نمیدانم ، چندین بار مرا برای بازجویی میبردند و کاغذهایی که همیشه خالی از نوشته برمیگرداندم جلوی من میگذاشتند .
هر روز و یا شب صدای ناله و فریاد زنان و مردانی را میشنیدم که نمیدانم در کجا و در چه حالی بودند ،
هر روز و یا شب صدای التماس افرادی را که در بند های دیگر بودند میشنیدم .
سلولی که حتی جای خوابیدن هم نداشت ، غذایی که بوی آن از گوشت مردار بدتر بود ، مهتابیی که در راهروی آنجا نصب شده بود و همیشه روشن بود ، چشم بندی که از طناب اعدام برایم سنگین تر بود ، فحش و ناسزاهایی که معلوم بود از روی عقده های بچهگانه در گلو یشان مانده بود میشنیدم ، شکنجه هایی که دلیل محکومیتم بود ، تماما کابوس شبانه من شده است .
در آن روزگار تنها امید دیدن فرزندم که فقط چند ماهی بیشتر نداشت و همسرم که تکیه بر من کرده بود و مادرم که چشمانش به در بود مرا محکم تر میکرد برای گذراندن آن روزها .
میدانم که عزیزانی که الان در بند هستند به چه دل خوش کرده اند که امیدوارانه برای دوران محکومیت خود و تمامی آن لحظه شماری میکنند . می دانم که لحظات آنها با صدای خوش کودکشان میگذرد ، میدانم که مادرشان و یا خانواده آنها چه حال و روزی دارند . تمام اینها را میدانم .
ای کاش میتوانستیم از هر طریقی که میتوانیم به آنها کمک کنیم ،
ای کاش میتوانستیم جلوی اعدام فرزندان وطنمام را بگیریم .
ای کاش میتوانستیم فقط یک بار گول رنگ نظام را نخوریم .
ای کاش میتوانستیم این نظام ننگین را عوض کنیم .
ما میتوانیم ولی اگر خود ما بخواهیم و با هم یک صدا شویم و به این حکومت جلاد نه بگوییم .
ما میتوانیم ولی اگر منتظر رهبری نباشیم که خود هم از زیر آن پرچم کثیف نیامده باشد .
ما میتوانیم .


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر