چهارده سال پیش در همچین روزی برای اولین بار طعم بازداشت و چشم بند و شکنجه را چشیدم . در همچین روزی عقایدم نسبت به براندازی حکومت ننگین اسلامی محکم تر شد و از آنروز اهدافم هر چه بیشتر برای آموختن زندگی بدون اسلام مستحکم تر شد .
دانشجوی رشته لیسانس حسابداری بودم ، حدود دو سال ( تقریبا چهار ترم ) از تحصیلاتم میگذشت . بروجرد شهری بود که برای من نشان ستاره دار بر جای گذاشت ، شهری که بسیجی پرور بود ، شهری که در زمان اذان خیابان را میبستند و در وسط خیابان اصلی ( بین میدان شهدا و پارک فدک ) بسیجیان نماز به کمر میزدند . و بعد از آن برای ثواب بیشتر به دانشچوییان و ره گذران وحشیانه حمله میکردند . بارها به این رفتار خشونت آمیز انسانهای نخستین ( بسیجیان ) در دانشگاه و در خارج از دانشگاه اعتراض کرده بودیم . آنها حتی به خود اجازه ورود به دانشگاه را میدادند و باعث رعب و وحشت جوانان چه دختر و یا پسر میشدند و دانشجویان را مورد بازخواست قرار میدادند برای رنگ لباس ، موی سر ، تیشرتهای آستین کوتاه و مانتوهای دختران در دانشگاه ووووووووووو . البته لازم به ذکر است که حراست دانشگاه به نام آقای دذفولی هم از آنان پشتیبانی میکرد .
آخرین اعتراض ما بود که شنیده بودیم در تهران و شهرستانهای بزرگ دانشجویان به وسیله بسیجیان و نیروهای شخصی سرکوب شده بودند . و خیلی از جوانان یا کشته شده و یا به زندان منتقل شده اند . روز به یاد ماندنی بود ، با کمک دوستانم باز هم تحسنی را در حیاط دانشگاه تشکیل دادیم با وجود اینکه به ما تذکر داده بودند اما کو گوش شنوا . هدف آزادی بیان و آزادی زندانیان دانشجو از زندانهای حکومت خامنه ای بود ، هدف برابری زن و مرد بود ، هدف حرفها و کلام ما بود که در سینه هایمان نهفته شده بود . با تحسن خشم خود را به مافیان نظام نشان داده بودیم .
نیم ساعتی از نشست ما در حیطه حیاط دانشگاه گذشت که با حجوم ماموران و لباس شخصی ها و بسیجیان مواجه شدیم . خیلی از دانشجویان را با ضرب باتوم برقی و کابل متفرق کردند و من و چندی از هم دانشجویانم و دوستانم را گرفتند و با طرز وحشیانه به داخل ماشین بردند ، هر کدام را به جایی منتقل کردند و من هم به پایگاه بسیج واقع در خیابان شهدا در زیر مسجد جامع بردند ( البته بعدا فهمیدم که زیر مسجد جامع یک پایگاه بزرگ بنا کردند ) حدود چهار روز بدون غذا در آنجا من را نگه داشتند ، با چشمان بسته و فقط دو سه بار تکه نانی بو کرده به من میدادند با کاسه آبی که پر نبود . طی آن چند روز بدترین لحظات را در آن زمان حس کردم ، هر لحظه شکنجه های روحی و جسمی به من وارد میشد . هر پدر سوخته بسیجه که وارد میشد یک شکنجه جدید که ساخته بود بر روی ما امتحان میکرد . صدای داد و فریاد دیگران تا صبح نفس من را در سینه حبس میکرد . سالها از آن روزهای سخت گذشته است و کابوسش برای یک عمردر ذهنم نقش بسته . بعد از آن که از آنجا مرا بیرون آوردند و بعد از چند روزی که به خیال خود به دانشگاه برای ادامه درسم رفتم متوجه شدم که اجازه ادامه تحصیل در دانشگاه را ندارم . نه در دانشگاه بروجرد بلکه در تمام دانشگاهها و آن زمان متوجه شدم که من یک دانشجوی ستاره دار هستم . با افتخار راهم را ادامه دادم و هدفم که گفتن نه به این نظام ننگین است دنبال کردم تا به امروز
دانشجوی رشته لیسانس حسابداری بودم ، حدود دو سال ( تقریبا چهار ترم ) از تحصیلاتم میگذشت . بروجرد شهری بود که برای من نشان ستاره دار بر جای گذاشت ، شهری که بسیجی پرور بود ، شهری که در زمان اذان خیابان را میبستند و در وسط خیابان اصلی ( بین میدان شهدا و پارک فدک ) بسیجیان نماز به کمر میزدند . و بعد از آن برای ثواب بیشتر به دانشچوییان و ره گذران وحشیانه حمله میکردند . بارها به این رفتار خشونت آمیز انسانهای نخستین ( بسیجیان ) در دانشگاه و در خارج از دانشگاه اعتراض کرده بودیم . آنها حتی به خود اجازه ورود به دانشگاه را میدادند و باعث رعب و وحشت جوانان چه دختر و یا پسر میشدند و دانشجویان را مورد بازخواست قرار میدادند برای رنگ لباس ، موی سر ، تیشرتهای آستین کوتاه و مانتوهای دختران در دانشگاه ووووووووووو . البته لازم به ذکر است که حراست دانشگاه به نام آقای دذفولی هم از آنان پشتیبانی میکرد .
آخرین اعتراض ما بود که شنیده بودیم در تهران و شهرستانهای بزرگ دانشجویان به وسیله بسیجیان و نیروهای شخصی سرکوب شده بودند . و خیلی از جوانان یا کشته شده و یا به زندان منتقل شده اند . روز به یاد ماندنی بود ، با کمک دوستانم باز هم تحسنی را در حیاط دانشگاه تشکیل دادیم با وجود اینکه به ما تذکر داده بودند اما کو گوش شنوا . هدف آزادی بیان و آزادی زندانیان دانشجو از زندانهای حکومت خامنه ای بود ، هدف برابری زن و مرد بود ، هدف حرفها و کلام ما بود که در سینه هایمان نهفته شده بود . با تحسن خشم خود را به مافیان نظام نشان داده بودیم .
نیم ساعتی از نشست ما در حیطه حیاط دانشگاه گذشت که با حجوم ماموران و لباس شخصی ها و بسیجیان مواجه شدیم . خیلی از دانشجویان را با ضرب باتوم برقی و کابل متفرق کردند و من و چندی از هم دانشجویانم و دوستانم را گرفتند و با طرز وحشیانه به داخل ماشین بردند ، هر کدام را به جایی منتقل کردند و من هم به پایگاه بسیج واقع در خیابان شهدا در زیر مسجد جامع بردند ( البته بعدا فهمیدم که زیر مسجد جامع یک پایگاه بزرگ بنا کردند ) حدود چهار روز بدون غذا در آنجا من را نگه داشتند ، با چشمان بسته و فقط دو سه بار تکه نانی بو کرده به من میدادند با کاسه آبی که پر نبود . طی آن چند روز بدترین لحظات را در آن زمان حس کردم ، هر لحظه شکنجه های روحی و جسمی به من وارد میشد . هر پدر سوخته بسیجه که وارد میشد یک شکنجه جدید که ساخته بود بر روی ما امتحان میکرد . صدای داد و فریاد دیگران تا صبح نفس من را در سینه حبس میکرد . سالها از آن روزهای سخت گذشته است و کابوسش برای یک عمردر ذهنم نقش بسته . بعد از آن که از آنجا مرا بیرون آوردند و بعد از چند روزی که به خیال خود به دانشگاه برای ادامه درسم رفتم متوجه شدم که اجازه ادامه تحصیل در دانشگاه را ندارم . نه در دانشگاه بروجرد بلکه در تمام دانشگاهها و آن زمان متوجه شدم که من یک دانشجوی ستاره دار هستم . با افتخار راهم را ادامه دادم و هدفم که گفتن نه به این نظام ننگین است دنبال کردم تا به امروز
هدف من سرنگنی و براندازی جمهوری اسلامی است
هدف من نه به نظام حکومت آخوندی است
من با افتخار میگویم که یک دانشجوی ستاره دار هستم و اگر نگذاشته اند درسم را ادامه دهم
هدفم را دنبال میکنم
من به مسلمان نبودنم میبالم و میدانم که هر کجا اسلام باشد رنگ خون و نفرت و ننگ میباشد
من ایرانی هستم ولی یک ایرانی آزاد که زیر سلطه نظام نیست
درود بر تمام دوستانم که در هر زمان و در هر مکان اعتراض خود را نسبت به
جمهوری کثیف اسلام نشان میدهند
با درود فراوان به تمام فعالین مخالف نظام جمهوری اسلامی
داود ..

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر