«وقتی برای پیگیری پروندهام به دانشگاه رفت و آمد میکردم اعضای بسیج دانشگاه با پوزخند نگاهم میکردند. فکر میکردند پیروز شدهاند و همه چیز تمام شده است. دلم میخواهد وقتی بر میگردم به دانشگاه توی صورت تک تک آنها نگاه کنم و با صدای بلند بخندم تا بفهمند آنها باید از دانشگاه و از مملکتم بروند نه ما .
«من شاغل شدم و ازدواج کردم. اوایل بیشتر به اخراجم فکر میکردم. زندگی من به هم ریخت، . دلم میخواست به دانشگاه برگردم و ادامه تحصیل بدهم. احساس ضعف میکردم. احساس میکردم آیندهام را از من گرفتهاند. الآن همه چیز عوض شده، حتی اگر اجازه برگشت به دانشگاه بدهند شاید ادامه ندهم. فقط میخواهم به دانشگاه برگردم تا انتقام بگیرم. به همه آنهایی که باعث شدند زندگی من به هم بریزد و از آن چیزی که حق من بود محروم شوم نشان بدهم دوره آنها تمام شده است. نشان بدهم من بدون مدرک هم توانستم روی پای خودم بایستم، ولی آنها بدون محروم کردن دیگران از حقشان و اذیت و آزار ما نمیتوانند امرار معاش کنند.»
درست پانزده سال پیش بود ، انگار که همین چند دقیقه پیش بود که به خاطر نبود استقلال دانشجویان در دانشگاه و به دلایل دیگری که شاید اهداف من را تقویت میکرد چندین بار به اتفاق دوستانم اعتراضاتی را در دانشگاه و تحسناتی را در حیاط دانشگاه داشتیم . حدودا اواخر خرداد ماه سال هفتادو هشت بود که آخرین تحسن ما در دانشگاه بود که با حجوم ماموران و لباس شخصی ها و بسیجیان مواجه شدیم و با ضرب باطوم وگاز اشک آور تمام دانشجویان معترض به این سیستم منفور اسلام را پراکنده کردند . من و چندی از دوستانم را گرفتند و به بازداشتگاه بسیج بردند . و بعد از چندی متوجه شدم که اجازه ادامه تحصیل را در تمام دانشگاه های ایران ندارم . این شاید شروع یک تشنج و یا بهتر بگویم یک تلنگری بود در زندگی من و تا به امروز ادامه داشته است .تمام زندگی من دلایلی برای اعتراض با نظام حاکم بر ایران است و این اعتراض به نفرت من از اسلام و انقلاب و جمهوری دیکتاتوری حاکم بر ایران و نفرت از تمامیت دین اسلام شده است . ستاره داشتن من افتخار من است و در تمام زندگیم در هر مکان ویا در هر زمانی به این جمهوریت اسلامی نه میگویم و مخالفت خود را ابراز میکنم .
«من شاغل شدم و ازدواج کردم. اوایل بیشتر به اخراجم فکر میکردم. زندگی من به هم ریخت، . دلم میخواست به دانشگاه برگردم و ادامه تحصیل بدهم. احساس ضعف میکردم. احساس میکردم آیندهام را از من گرفتهاند. الآن همه چیز عوض شده، حتی اگر اجازه برگشت به دانشگاه بدهند شاید ادامه ندهم. فقط میخواهم به دانشگاه برگردم تا انتقام بگیرم. به همه آنهایی که باعث شدند زندگی من به هم بریزد و از آن چیزی که حق من بود محروم شوم نشان بدهم دوره آنها تمام شده است. نشان بدهم من بدون مدرک هم توانستم روی پای خودم بایستم، ولی آنها بدون محروم کردن دیگران از حقشان و اذیت و آزار ما نمیتوانند امرار معاش کنند.»
درست پانزده سال پیش بود ، انگار که همین چند دقیقه پیش بود که به خاطر نبود استقلال دانشجویان در دانشگاه و به دلایل دیگری که شاید اهداف من را تقویت میکرد چندین بار به اتفاق دوستانم اعتراضاتی را در دانشگاه و تحسناتی را در حیاط دانشگاه داشتیم . حدودا اواخر خرداد ماه سال هفتادو هشت بود که آخرین تحسن ما در دانشگاه بود که با حجوم ماموران و لباس شخصی ها و بسیجیان مواجه شدیم و با ضرب باطوم وگاز اشک آور تمام دانشجویان معترض به این سیستم منفور اسلام را پراکنده کردند . من و چندی از دوستانم را گرفتند و به بازداشتگاه بسیج بردند . و بعد از چندی متوجه شدم که اجازه ادامه تحصیل را در تمام دانشگاه های ایران ندارم . این شاید شروع یک تشنج و یا بهتر بگویم یک تلنگری بود در زندگی من و تا به امروز ادامه داشته است .تمام زندگی من دلایلی برای اعتراض با نظام حاکم بر ایران است و این اعتراض به نفرت من از اسلام و انقلاب و جمهوری دیکتاتوری حاکم بر ایران و نفرت از تمامیت دین اسلام شده است . ستاره داشتن من افتخار من است و در تمام زندگیم در هر مکان ویا در هر زمانی به این جمهوریت اسلامی نه میگویم و مخالفت خود را ابراز میکنم .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر