ظلمت اندر ظلمت. تاريکی پشت تاريکی. خورشيد آسمان هم در اين سرزمين دروغين
میتابد. روشنفکران و دانشوران يا مهجور و مطعوناند يا کنج احتياط و عافيت
گزيدهاند. و اين کشتی طوفانزده همچنان بيشتر به کام اين دریا فرو میرود.
ايران را سراسر ظلمت گرفته است. ظلمت يعنی حالی و جايی که در آن جانهای روشن و خردهای بيدار در حبس باشد و مستور و محصور. بشماريد تعداد همهی کسانی را که در حبس آشکار هستند يا در حصر غيرقانونی و ناجوانمردانه. و ببينيد چگونه آدميان – حتی آنها که بيرون از زنداناند – جان و خردشان در حبس است. ظلمت، يعنی غیبت آزادی و آزادگی. هم آزادی بيرونی اندکشمار شده است و هم آزادی درونی کمفروغ است. آزادگی هم که اين روزها کيمياست. کافی است هر روز، به معنی دقيق کلمه «هر روز»، اخبار را بخوانی تا گوشهای تازه از وقاحتها و دريدگیها و سياهی دل را در سيمای اين بساط ولايی ببينی. از همين روزها به عقب برگرديم: ماجرای نامهی تلخ و هشدارآميز ابوالفضل قديانی به قاضیالقضات ولايت دربارهی رفتار شنيع بازجويان با عليرضا رجايی و خانوادهاش؛ قصهی نسرین ستوده و مجازات خانوادگی؛ وضعيت بهمن احمدی امويی و ژیلا بنیيعقوب؛ ماجرای ستار بهشتی و همينجور قدم به قدم برويد عقب تا به ۲۲ خردا ۸۸ و قبل از آن برسيد. سياههی اين سياهیها بسی بلندتر از آن است که در دفترها بگنجد. طرفه آن است که آن که سلسلهجنبان اين آزادیستيزی و آزادگیکشیهاست خم به ابرو نمیآورد. يک قطره خون و هزار قطره خون ندارد. يک حکم ظالمانه و صد حکم ظالمانه ندارد. اصلا ظلم و ستم در اين دستگاه و نظام بیمعناست. اين دستگاه ناتوان از بيداد است؛ تصوير ذهنی خودشان از خودشان همین را میگويد و عملشان به رساترين شيوهای اين را فرياد میزند. و در دياری که عدالت چيزی جز توهم و خيال نباشد؛ و دادگری مفهومی باشد ذهنی که تنها با ذهن صاحبان قدرت بتوان آن را سنجيد، چيزی که مسلط است شب يلدايی بیپايان است.
اين شب يلدا، نمادی است از شب طولانی ملت ما؛ يکايک افراد ملت ما. چه آنها که در زندان و حصرند و چه آنها که به ظاهر آزادند ولی در باطن ناشادند و گرفتار. روز، روشنايی، آفتاب با شادی، با رضايت، با آرامش، با راستی، با مهربانی، با دانايی معنا دارد. اينها اگر نباشد – که هر روز نشانههایاش را در ايران ضعيفتر و کمرنگتر میبينم – چيزی نيست جز شب؛ شبی يلدا که در آن جان آزادگی و آزادگان به زنجير است. ولی در ميانهی همين شبِ بیانتها، ما را، زندانيان ما را، ساکنان آن زندان عظيم و پهناور را، دستکم جانهای بيدارش را، يک چيز زنده و ايستاده نگه داشته است: اميد.
ايران را سراسر ظلمت گرفته است. ظلمت يعنی حالی و جايی که در آن جانهای روشن و خردهای بيدار در حبس باشد و مستور و محصور. بشماريد تعداد همهی کسانی را که در حبس آشکار هستند يا در حصر غيرقانونی و ناجوانمردانه. و ببينيد چگونه آدميان – حتی آنها که بيرون از زنداناند – جان و خردشان در حبس است. ظلمت، يعنی غیبت آزادی و آزادگی. هم آزادی بيرونی اندکشمار شده است و هم آزادی درونی کمفروغ است. آزادگی هم که اين روزها کيمياست. کافی است هر روز، به معنی دقيق کلمه «هر روز»، اخبار را بخوانی تا گوشهای تازه از وقاحتها و دريدگیها و سياهی دل را در سيمای اين بساط ولايی ببينی. از همين روزها به عقب برگرديم: ماجرای نامهی تلخ و هشدارآميز ابوالفضل قديانی به قاضیالقضات ولايت دربارهی رفتار شنيع بازجويان با عليرضا رجايی و خانوادهاش؛ قصهی نسرین ستوده و مجازات خانوادگی؛ وضعيت بهمن احمدی امويی و ژیلا بنیيعقوب؛ ماجرای ستار بهشتی و همينجور قدم به قدم برويد عقب تا به ۲۲ خردا ۸۸ و قبل از آن برسيد. سياههی اين سياهیها بسی بلندتر از آن است که در دفترها بگنجد. طرفه آن است که آن که سلسلهجنبان اين آزادیستيزی و آزادگیکشیهاست خم به ابرو نمیآورد. يک قطره خون و هزار قطره خون ندارد. يک حکم ظالمانه و صد حکم ظالمانه ندارد. اصلا ظلم و ستم در اين دستگاه و نظام بیمعناست. اين دستگاه ناتوان از بيداد است؛ تصوير ذهنی خودشان از خودشان همین را میگويد و عملشان به رساترين شيوهای اين را فرياد میزند. و در دياری که عدالت چيزی جز توهم و خيال نباشد؛ و دادگری مفهومی باشد ذهنی که تنها با ذهن صاحبان قدرت بتوان آن را سنجيد، چيزی که مسلط است شب يلدايی بیپايان است.
اين شب يلدا، نمادی است از شب طولانی ملت ما؛ يکايک افراد ملت ما. چه آنها که در زندان و حصرند و چه آنها که به ظاهر آزادند ولی در باطن ناشادند و گرفتار. روز، روشنايی، آفتاب با شادی، با رضايت، با آرامش، با راستی، با مهربانی، با دانايی معنا دارد. اينها اگر نباشد – که هر روز نشانههایاش را در ايران ضعيفتر و کمرنگتر میبينم – چيزی نيست جز شب؛ شبی يلدا که در آن جان آزادگی و آزادگان به زنجير است. ولی در ميانهی همين شبِ بیانتها، ما را، زندانيان ما را، ساکنان آن زندان عظيم و پهناور را، دستکم جانهای بيدارش را، يک چيز زنده و ايستاده نگه داشته است: اميد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر